تبليغاتX
هزارو یک شب
هزارویک شب من پرازصدای تو بود گریه ی هرشب من فقط برای تو بود
ستاره(داستانی که به بزرگ موندنی قولش رو داده بودم)
تو یکی از این هزارشب وقتی سرت رو بلند میکنی می بینی بین میلیون هت ستاره یکی از این ستاره های خیلی قشنگ وفروزان نظرت روبه خودش جلب می

کنه.تا اینکه یه شب وقتی سرت رو,رو به آسمون بلند میکنی دیگه هیچ اثری ازاون ستاره نیست.اون موقع است که تموم غم های دنیا میریزه تو دلت.
بعدازاون شب تا مدت ها دیگه سرت رو,روبه آسمون بلند نمی کنی.تا بلاخره بعدازمدت هت می فهمی با رفتن اون ستاره هنوز هم زنده ای...
بازهم زندگی میکنی ...نفس می کشی ودنیای پیرامونت هنوزوجودداره پس دلیلی نداره که نخوای به اون میلیون ها ستاره ی دیگه نگاه نکنی.
بعداز اون تصمیم هرشب می ری ویکی ازاون ستاره های خیلی قشنگ رو تماشا میکنی.وبازهم شب میری و می بینی اثری ازاون ستاره نیست.
اما ایندفعه مثل دفعه ی قبل ناامید نمی شی وبازمیری سراغ یه ستاره ی زیبای دیگه.
همشون میرن...تا اینکه نوبت به آخرین ستاره ای که تو آسمونه میرسهواما آخرین ستاره هیچوقت ازبین نمیره...چون تو با نهایت وجود دوستش داری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 9:3 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق |