دکترشریعتی5
همه طبقات آسمانها را عروج كردم و هيچ نيافتم
بر همه درياهاي غيب گذشتم
و از هر كدام مشتي برگرفتم،
همه ي چشمه سارهاي بهشت عدن را سركشيدم
از همه جرعه ها نوشيدم
چهره ام را در زير همه ي باران هاي بهارين ملكوت گرفتم
و قطره هايي را مزه كردم
از آب غديرهاي بلوريني كه در دل كوه ها و سينه ي دشت هاي بي كرانه ي ماوراء پراكنده بود چشيدم اما،
خوش گواري هركدام را كه مي چشيدم
به اميد زلال تر و به هواي خوش گوارتر
به سوي ديگري مي تاختم
در نفس روح بخش صبحگاهان پرشكوه ملكوت،
قطره هاي درشت و شاداب شبنم ها را
كه بر نيلوفرهاي بهشت از شادي و سرشاري مي لرزيدند
با لب هاي كنجكاو آزمايشگرم، مي ربودم
و جگرم سيراب مي شد
و درونم نوازش مي يافت
اما دلم بهانه مي گرفت، راضي نمي شد،
و جامم همچنان خالي مي ماند
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 2:6 بعد از ظهر به قلم یه عاشق |

