آي مردم ...به خدا
روزگاري دل من شيدا بود
نه غمي داشت نه سوداي غمي
دلبري داشت و ز عشق
در بازار وفا. خوشترين عاشق بي پروا بود
مذهبش الفت بود. کعبه اش يک دل خرد
و به آيين صداقت پابند . و پرستيد خدايي که از آن
سوي بي مرز زمان پيدا بود روزگارش خوش بود و زعشق زمان
سبزتر بود و فرا از تپش دريا بود . او نمي رفت خطا . عاشقي بود که با جور و جفا کار نداشت
بي ريا بود و دلي . در بي آزار نداشت .
او در آن رونق عشق . دوست ميداشت صبا وزش شب بوها
بارش شبنم شوق . تپش زنجره ها رقص آن شاپرک قاصد عشق
دوست ميداشت شب و ماه و زمين
خلوتي کوته و بر خاطره و پاک ترين
با دو چشمي که فراسوي محبت مي زد از عمق سياهي بر دل عشق کمين
بخت ياري گر او بود و زمان . رام در گردش او و طلوع خورشيد بود در جوشش او
به سر حد پرستش خوش بود :
کلبه اي ساخته بود که به اندازه پرهاي صداقت آبي
و به اندازه ايوان محبت جا داشت
دلبري داشت و دلي داشت و دو چشم بي تاب
کلبه اي بود و شبي بود و صفاي مهتاب
با همه قصه عشق او که خوشبخترين عاشق بي پروا بود
جز دلي همدم عشق بي کس تنها بود
ناگهان تلخ شبي باد غم برپا شد کلبه اش ويران گشت
همه شادي نشاط دل او به دمي نالان گشت باد غربت نگريست
آسمان دل او تيره وتار با دلي تنگ گريست
پيک تقدير پي اش آمد و گفت : بايد از شهر وفا کوچ کني
گر وفادار به عشقي و دلت در کف اوست همه راپوچ کني
دل او ديوانه با همه خلق جهان بيگانه داغ محنت به تنش رفت از شهر وفا
تا شود قصه او افسانه رفت تا تلخترين غربت غمها بزند مستانه
گر چه مي ديد که با قاصد مرگش شده هم پيمانه
او کنون مرده عشق ساکن اين وطن است از دل خاک خطابش به شماست :
واي ! اي خلق جهان اي شمايان که کنون بر مزار من دل عاشق بي فرجاميد
کو پيامي ز بر دلبر دل داده مست ؟ که صفايي دهد اين کلبه ويرانه پست
برسانيد به صبا : من نگويم که به بالين من خاک نشين
قدمي رنجه نما کاش ميشد که تو اي غايت عشق
ز همه رنج دلم لحظه اي غم زده فرياد کني و در آن لذت و شادي و نشاط
به دمي قصه آن خاطره را ياد کني !
آی مردم....
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 2:32 قبل از ظهر به قلم یه عاشق |
