چشمانم را ميبندم
چشمانم را باز ميكنم
دريايي آبي در زيرم پهن شده و آسماني بيكرانه بر بالاي سرم برافراشته است.مردمك را مي چرخانم.تكه
ابرهايي كه با وزش باد آرام آرام از جلوي خورشيد حركت مي كنند.و خورشيدي چشمك زن و صورت من كه
غرق در بازي نور شده.نور....سايه......نور.....سايه......آن قدر سبك شده ام كه به راحتي روي آب شناورم.
ساحلي در كار نيست.آسمان است و دريا است و من.چه بي كرانگي زيبايي.چه آسايشي.چه قدر منتظر چنين
روزي بوده ام.اينجا بهشت من است.
ساعتي مي گذرد و من آرام......ساعتي ديگر و من آرام......ساعتي ديگر و من آرام......احساس ميكنم چيزي
در درونم دارد اتفاق مي افتد.اندكي مي گذرد.هنوز همه چيز خوب است.نه كوسه اي،نه مرغابي و نه.......
هيچ نيست.من هستم و دريا و آسمان.ناگهان خاطره اي از گذشته بر ذهنم مي گذرد.كمي تاريك و وهم آلود
است.اما دارم مي بينمش.يك لبخند است.بر لب كسي كه دوستش دارم.دلم مي لرزد.چه احساس عجيبي.دريا
كمي مواج شده.ابر ها سريع تر حركت ميكنند.تنم دارد تكان مي خورد.خاطره اي ديگر مي آيد.مادر با شربتي
آمد.خسته نباشي.دريا مواج تر مي شودابرها سريع تر و سريع تر مي آيند.بازي نور روي صورتم پايان
ميابد.نور كم شده.صحنه هاي عمر يك به يك مي آيند.خاطره ها جان مي گيرند.دريا طوفاني شده.آسمان تيره
است.چه باران سهمگيني.يك موج بزرگ.به زير آب ميروم.نفسم بند آمده،اما هم چنان خاطره ها نفس دارند.
گريه نوزادي،دستان ترك خورده پير مردي،وتابوت يك شهيد............آرامشم به هم خورد.چه آرامش
زود گذري.نه،اينجا آرامشي نيست.ديگر اين آسايش هميشه در سكون را نميخواهم.يا آرامشي وجود ندارد و
يا من آن را نيافته ام.نفسم بند آمده،اما هم چنان ياد بوسه بر گونه معشوقه ام شيرين است.ياد محبت مادرم.
ياد انسان ها.ياد اشكي كه ريخته ام و .........و ياد سفري كه بي پايان مانده و راهي كه نيافته ام.من در اينجا
سكون نميخواهم.اين ديگر آرامشم نيست.من اين خاطرات تلخ و شيرين را بيشتر دوست ميدارم.هر چند اينها
هم نهايتش نيست.اما حتي در نهايتي كه نيافته ام،دستان معشوقه را ميخواهم.بوسه مادر را و .....
چشمانم را باز ميكنم.مي انديشم كه چيست آرامش حقيقي و همگاني......
