داستان های شیوانا این استاد معرفت همیشه منو مجذوب خودش میکنه یه داستان ازش خوندم که خیلی به نظرم زیبا اومد.......مضمون داستان همچین چیزی بود....![]()
یک روز فردی نزد شیوانا آمد و گفت: عشق چیست ؟ شیوانا به او گفت به گندمزار برو و پر بار ترین ساقه ی گندم را برایم بیاوربه این شرط که حق بازگشت به عقب نداری...... فرد پس از مدت طولانی با دست خالی بازگشت شیوانات گفت چه شد؟ شخص جواب داد هرچه بیشتر پیش می رفتم ساقه های پربار تر را در دورتر ها میدیدم تا به آخر گندمزار رسیدم و دست خالی ماندم...... و شیوانا گفت عشق یعنی همین آنگاه شخص پرسید ازدواج چیست؟ شیوانا گفت به جنگل برو و تنومند ترین درخت را بیاور و باز هم حق بازگشت به عقب را نداری.... و شخص پس از مدت کوتاهی با درختی معمولی بازگشت و شیوانا پرسید: چه شد؟ گفت از ترس آنکه باز هم دست خالی نیایم اولین درخت تنومندی که دیدم را آوردم..... و شیوانا گفت ازدواج یعنی همین......
واقعا این داستان چیزای زیادی تو ش نهفته اس اگه واقعا بفهمیم
پامو دارم میکنم تو کفش هومن امیدوارن که هومن ناراحت نشه ولی مطلب عارفانه همینه دیگه

