تبليغاتX
هزارو یک شب
هزارویک شب من پرازصدای تو بود گریه ی هرشب من فقط برای تو بود
تنها به تو می اندیشم...
 
همه می پرسند:
((
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید,
روی این آبی آرام بلند,
که تورا میبرد اینگونه به ژرفای خیال؟))

((چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟))

که تو چندین ساعت مات ومبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر,
رقص عطر گل یخ را با باد,
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه,
صحبت چلچله ها را با صبح,
نبض پاینده ی هستی را,در گندم زار
گردش رنگ وطراوت را در گونه ی گل,
همه را می شنوم,می بینم!
من به این جمله نمی اندیشم!
به تو می اندیشم!
ای سراپا همه خوبی,
تک وتنهابه تو می اندیشم!
همه وقت,
همه جا,
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!
توبدان این را
تنها تو بدان
تو بیا,
توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو,به جای همه ی گل ها بخند!
اینک این من که به پای تودرافتادم باز.
ریسمانی کن از آن موی دراز,
توبگیر!
توببند!
توبخواه!
پاسخ چلچله هارا توبگو!
قصه ی ابرها را تو بخوان!
تو بمان با من,تنها تو بمان!
در دل ساغرهستی تو بجوش!
من,همین یک نفس از جرعه ی جانم باقیست,
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مرداد1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
عشق یعنی...
اين شعر رو تقديم ميکنم به کسي که به من معناي واقعي عشق روياد داد وبهترين تعريف ها ودلفريب ترين توصيف ها رو از اون کرد وباعث شد غرق اين سراب بشم
عشق يه دروغ محضه يه سراب زيبا يه گرداب که تا لحظه اي که در اون فنا نشي باور نميکني داري نابودميشي با اينکه اين همه از عشق بدميگم اما مي دونم بازم عاشق ميشم چون اينقدر حقايق تلخه که مي هوام دلمو به سراب ودروغ خوش کنم

عشق يعني با غم الفت داشتن

         سوختن با درد نسبت داشتن

                    عشق دريک جمله يعني انتظار

                                انتظار روز رجـــعت داشتن

                                       عشق يعني مستي و ديوانگي

                                              عشق يعني در جهان بيگانگي

                                       عشق يعني شب نخفتن تا سحر

                              عشق يعني سجده ها با چشمان تر

                     عشق يعني سر به در آويختن

             عشق يعني اشک حسرت ريختن

  عشق يعني در جهان رسوا شدن

         عشق يعني مست و بي پروا شدن

                 عشق يعني سوختن يا ساختــن

                           عشق يعني زندگي را باختن

 

البته من يه شخصه براين باورم که هيچکس هيچوقت هيچ کجا نمي تونه عشق روتعريف کنه اما با اين وجود من اين شعرو نوشتم قبلا اين تعريف رو قبول نداشتم وفکر ميکردم عشق فقط يه معني داره اونم وصاله اما الام ميبينم نه هميشه آدماي ساده لوح رومسخره ميکردم وفکرميکردم رودست ندارم اما ديدم نه از عشق نميشه فرار کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 4:14 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
بگذار خيال كنم "دوستم داري "
بگذار با چشمهاي تو ببينم

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از ارزوهايت ترانه بسرايي

بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم

بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم

بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي

بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد

بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي آسماني در هم گره خورد

بگذار دلم براي تو باشد

بگذار دلت ...حالم را بپرسد

بگذار قلبم براي تو بتپد

بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 2:12 قبل از ظهر  به قلم یه عاشق | 
چهره خاموش خيال

باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

فروغ

در ادامه ی مطلب  چند شعر زیباست حتما بخونید(با تشکر :امین)


ادامه مي دهيم
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 6:7 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
عشق

فهميدي عشق راچه مشکل کردند
مارا از درون خود غافل کردند
هيچکس فکر کبوترها نيست
سهراب بيا که اب ها را گل کردند


+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 11:48 قبل از ظهر  به قلم یه عاشق | 
امین

وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي.. قلبت تندتر ميزنه


 


ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي..


 


********************************************


 

 


 


وقتي با کسي که  عاشقشي... هستي زمستون پيش چشمات مث بهاره


 


ولي وقتي با کسي که  دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين


 


*************************************************


 


  اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نيگاه کني خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه


 


ولي اگه تو  چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني لبخند ميزني


 


*************************************************


 


وقتي با کسي که عاشقشي هستي نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري..


 


ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..اين کارو ميتوني بکني... 


 


***************************************************


 


وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي


 


ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني.


 


****************************************************


 


تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نيگاه کني


 


ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني


 


*************************************************


 


وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي


 


ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي...


 

******************************************************


 


احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه ..


 


ولي دوست داشتن از گوش


 


ميدوني چه جوري؟؟


 

                                                


 

    


 

 


 


وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي  ديگه  دوست نداشته باشي کافيه ديگه گوشات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي  و فراموشش کني


 


ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني..چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين...و مي ريزه روي قلبت و اون جا ميمونه


 

 تا ابد.... .. ..

 




+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 2:28 قبل از ظهر  به قلم یه عاشق | 
فریدون مشیری

بي تو، مهتاب‌شبي، باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل ياد تو، درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

 

يادم آم كه شبي باهم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم.

 

تو، همه راز جهان ريخته در چشم سياهت.

من همه، محو تماشاي نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-        ” از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن،

آب، آيينة عشق گذران است،

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است،

باش فردا، كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم كه : ” تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشكي از شاخه فرو ريخت

مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ...

 

اشك در چشم تو لرزيد،

ماه بر عشق تو خنديد!

 

يادم آيد كه : دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم.

نگسستم، نرميدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم،

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...

 

بي تو، اما، به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 7:51 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
عاشق
http://mv20.blogfa.com

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بود

 برای عاشق کردنم وتواین کارا کردی...

 ومن مثل کودکی عاشقت شدم

 ومثل قصه پدربزرگ توشدی شاهزاده سواربراسب سپید

ومن پری قصه ها...

و چقدرساده عاشقم کردی و چه ساده تر از آن رهایم کردی.

گفتم بمان شاهزاده زیبا...!من بدون تو میمیرم.

خندیدی وگفتی بازی  بود...!

گفتم بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم .

گفتی من بزرگ شدم دیگر بازی نمیکنم.

گفتم مگربزرگترا بازی نمیکنن؟؟!!

گفتی نه زندگی می کنند.

گفتم پس بیا زندگی کنیم مثل بازی.

گفتی زندگی بازی نیست.

گفتم پس حالا من با عشقت چه کنم؟؟

گفتی رهایش کن بازی بود زندگی کن.

گفتم نمیتوانم

 پس

تا ابد من کودک باقی خواهم ماند....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 7:33 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
قابل توجه بعضی ها
وقتی با منی حواست جمع کن وقتی پیشمی شیطونیت کم کن

نه این ور نه اون ور فقط خودمونگاه کن

وقتی منم نیستم وتنهایی توکوچه وخیابون یا که هرجایی

نه این ور نه اون ور جلوی پاتو نگاه کن

چشمات واسه من نگات واسه من تا حرف میزنی صدات واسه من تا نازمی کنی ادات واسه من حتی گل خنده هات واسه من

بگوچشمات از غریبه میبندی بگوهیچ جابلندبلندنمی خندی بذارتابه همه ادماثابت شه که توبهعشق من همیشه پابندی

چشمات واسه من نگات واسه من تا حرف میزنی صدات واسه من تا نازمی کنی ادات واسه من حتی گل خنده هات واسه من

(بهنام علمشاهی) 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 6:59 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق |