شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترك چه ربطي به دخترك دارد!؟"
شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!؟"
شيوانا با لبخند گفت:" چه كسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترك ندارد. هركس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترك برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است كه شعله اين عشق را در دلت خاموش نكني . معشوق فرقي نمي كند چه كسي باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پيغام داد كه لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا كند! به همين سادگي!
فکر میکنم این داستان بهترین جواب برای پست قبلم هستش
ازوبلاگ khaterat-e-man.blogfa.com
2) دخترك لحظه شماري مي كرد تا به عشقش برسه....احساس مي كرد كه اگه تو دنيا يك نيمه گمشده داشته باشه ، اون همين پسره....اما يه روز خبر بدي ميشنوه....پسرك ميگه كه بيماري كشنده اي داره و اونا نمي تونند با هم ازدواج كنند....از اون به بعد كار دختر، فقط ميشه گريه كردن.....چند ماه بعد خبري مي شنوه كه اونو ديونه مي كنه....اون پسر دروغ گفته بود و با دختر ديگه اي ازدواج كرده!
3) پسرك به خاطر دختر رودرروي خانواده اش ايستاده و با پدرش مشاجره كرده اما وقتي موضوع ازدواج رو با دختر در ميون ميذاره ، دختر خيلي بي تفاوت ميگه كه ما فقط دوست بوديم و نمي خوام بيش از اين رابطه اي داشته باشيم. حالا پسرك خيلي افسرده است.
4) دخترك دلبسته پسر شده اما پسر اصلا متوجه اين عشق نشده....دخترك روش نميشه بهش بگه دوستت دارم اما دلش مي خواست مي تونست اين جمله رو فرياد كنه. اون رو اين عشق خيلي حساب باز كرده اما پسر فقط براي سرگرمي رفاقت مي كنه و خيلي زود دخترك با عشق درون دلش تنها مي مونه

همه طبقات آسمانها را عروج كردم و هيچ نيافتم
بر همه درياهاي غيب گذشتم
و از هر كدام مشتي برگرفتم،
همه ي چشمه سارهاي بهشت عدن را سركشيدم
از همه جرعه ها نوشيدم
چهره ام را در زير همه ي باران هاي بهارين ملكوت گرفتم
و قطره هايي را مزه كردم
از آب غديرهاي بلوريني كه در دل كوه ها و سينه ي دشت هاي بي كرانه ي ماوراء پراكنده بود چشيدم اما،
خوش گواري هركدام را كه مي چشيدم
به اميد زلال تر و به هواي خوش گوارتر
به سوي ديگري مي تاختم
در نفس روح بخش صبحگاهان پرشكوه ملكوت،
قطره هاي درشت و شاداب شبنم ها را
كه بر نيلوفرهاي بهشت از شادي و سرشاري مي لرزيدند
با لب هاي كنجكاو آزمايشگرم، مي ربودم
و جگرم سيراب مي شد
و درونم نوازش مي يافت
اما دلم بهانه مي گرفت، راضي نمي شد،
و جامم همچنان خالي مي ماند
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود
پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا
بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت . خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال
راه انداخت . خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت . خدا سكوت
كرد.
به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد خدا سكوت كر د. كفر گفت و سجاده دور
انداخت. خدا سكوت كرد . دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا
سكوتش را شكست و گفت : عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز
را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي . تنها يك روز ديگر باقي
است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يك روز ... با يك روز چه كار مي توان
كرد؟ ...
خدا گفت : آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال
زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد هزار سال هم به كارش نمي آيد.
آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و
زندگي كن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما
مي ترسيد حركت كند . مي ترسيد راه برود . مي ترسيد زندگي از لا به لاي
انگشتانش بريزد . قدري ايستاد ... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم،
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را
مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد . زندگي را به سر و رويش پاشيد . زندگي را
نوشيد و زندگي را بوييد . چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود،
مي تواند بال بزند، م يتواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ...
او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به
دست نياورد، اما ....
اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد
كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي
كه او را نمي شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل
دعا كرد . او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد . لذت برد و
سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز
او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود
عرفان نظر آهاري – چلچراغ شماره 145
براي امروز 2تاداستان کوتاه براتون انتخاب کردم
با آرزوي طلوع شاديها وغروب غم هاي تک تک شما دوستان
يا حق
ليلي نام ديگر آزادي است
دنيا كه شروع شد زنجير نداشت. خدا دنيا را بي زنجير آفريد
آدم بود كه زنجير را ساخت. شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد؛ و آدم ها همه ديوانه
زنجيري
خدا دنياي بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود
خدا گفت: زنجيرت را پاره كن. شايد نام زنجير تو عشق است.
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنو ن اما نه
ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در
زنجير ميخواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست. ليلي ميدانست خدا چه مي خواهد
ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي
نميخواست زنجير باشد
ليلي ماند؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
عرفان نظرآهاري
"پروردگارم، مهربان من،
از دوزخ اين بهشت، رهايي ام بخش!
در اينجا هر درختي مرا قامت دشنامي است
و هر زمزمه اي بانگ عزايي
و هر چشم اندازي سكوت گنگ و بي حاصلي،
رنج زاي گسترده اي.
در هراس دم مي زنم.
در بي قراري زندگي مي كنم.
و بهشت تو براي من بيهودگي رنگيني است.
اين حوران زيبا و قلمان رعنا
همچون مائده هاي ديگر براي پاسخ نيازي در من اند،
اما خود من بي پاسخ مانده ام.
هيچ كس، هيچ چيز
در اين جا "به خود" هيچ نيست.
"بودن من" بي مخاطب مانده است.
من در اين بهشت،
همچون تو در انبوه آفريده هاي رنگارنگت تنهايم.
"تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود
در سرزمين وجود بيگانه بوده اي"!
"كسي را برايم بيافرين تا در او بيارامم"!
دردم درد "بي كسي" بود
حتی دیگر نگذارند فردا بر گردم
وباز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود
روح تنهایم را در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که بر گردم
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم
طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست
همواره در این کوهستان خواهد پیچید.
دکتر علی شریعتی
دفتر های سبز
مرسی از امین عزیز به خاطر این کامنتش ومتنی که فرستاده
داستان های شیوانا این استاد معرفت همیشه منو مجذوب خودش میکنه یه داستان ازش خوندم که خیلی به نظرم زیبا اومد.......مضمون داستان همچین چیزی بود....![]()
یک روز فردی نزد شیوانا آمد و گفت: عشق چیست ؟ شیوانا به او گفت به گندمزار برو و پر بار ترین ساقه ی گندم را برایم بیاوربه این شرط که حق بازگشت به عقب نداری...... فرد پس از مدت طولانی با دست خالی بازگشت شیوانات گفت چه شد؟ شخص جواب داد هرچه بیشتر پیش می رفتم ساقه های پربار تر را در دورتر ها میدیدم تا به آخر گندمزار رسیدم و دست خالی ماندم...... و شیوانا گفت عشق یعنی همین آنگاه شخص پرسید ازدواج چیست؟ شیوانا گفت به جنگل برو و تنومند ترین درخت را بیاور و باز هم حق بازگشت به عقب را نداری.... و شخص پس از مدت کوتاهی با درختی معمولی بازگشت و شیوانا پرسید: چه شد؟ گفت از ترس آنکه باز هم دست خالی نیایم اولین درخت تنومندی که دیدم را آوردم..... و شیوانا گفت ازدواج یعنی همین......
واقعا این داستان چیزای زیادی تو ش نهفته اس اگه واقعا بفهمیم
پامو دارم میکنم تو کفش هومن امیدوارن که هومن ناراحت نشه ولی مطلب عارفانه همینه دیگه
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است

بهترین متنای دکتر شریعتی رو انتخاب کردم وبه مرور براتون میذارم
اگه شمام متنی داشتید حتما برام کامنت بذارید
امروز برای شروع ۲تا از اونارو براتون میذارم
امیدوارم خوشتون بیاد
من که خیلی دوست دارم
پس فعلا یا علی
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بي ثمر است
اگر تمامي خلق گرگهاي هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستي
اي پناهگاه ابدي
تو مي تواني جانشين همه بي پناهي ها شوي
يه سورپرايز عالي دارم براي همه ي کساتي که دوست دارند با ديد ديگه اي به دنيا نگاه کنند
نمي دونم کتاب11دقيقه ي پائيلوکوئيلو رو خونديد يا نه
اين کتاب در ايران ممنوع الچاپ ولي خوب من پيداش کردم
از دوست خوبم هومن عزيز که باعث شد من کتاب هاي پائيلوروبخونم ممنون
فقط خدا کنه فيلتر نشم
اگه مايليد اين کتاب که 9فصل داره رو بخونيد به ادامه ي مطلب سري بزنيد
سورپرايزهاي خوبي براتون دارم همش که عشق نميشه بايد براي گسترش روح به عرفان هم دست برد
منتظر باشيد
يا علي
ادامه مي دهيم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی دم خویش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !!!!
از وبلاگhttp://www.tabestane-sard.blogfa.com/
یک جوشش کور است و پیوندی از
سرنابینایی اما دوست داشتن پسوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است.
اما دوست داشتن آرام و استوار وپروقار و سرشار از نجابت.
عشق نیرویی است در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن
جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد.(ولی کی درک می کنه یکیش خودم من که میگم عشق بهتره هیجان انگیزتره).


