تبليغاتX
هزارو یک شب
هزارویک شب من پرازصدای تو بود گریه ی هرشب من فقط برای تو بود
نامت را فریاد می زنم

ترا صدا می کنم

اگر چه در دور دست خاطره ایستاده ای

چون بلوطی در آفتاب

 

بر پیشانی خنک شب دست می کشم

تا عطر گیسوانت را بخاطر آورم

 

ترا صدا می کنم

اگر چه در دور دست پنجره سر گردانی

 بر مخمل یاس ها دست می کشم

تا بر گلبرگ لبانت دست کشیده باشم

 

ترا صدا می کنم

اگر چه در دوردست موجها می چرخی

به مهتابی می روم

و نامت را فریاد می زنم.

+ نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 9:32 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
اجازه...
مهربون اجازه هست بشم فدات...؟

 اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟

شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ "


اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوستت دارم؟ تو هم بگي دوستم داري بارون بشم دل ببارم


بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي

 بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم


اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟

خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني

مرسی از بزرگ موندنی عزیزم

+ نوشته شده در  شنبه 12 خرداد1386ساعت 1:14 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
من اما اکنون سرگردانِ جهانم و عشقِ گمشده را می جویم. تا هنگامی که آسمان اشکهایش را در تاریکی پنهان می کند، من نیز قلب ام را آشکار نخواهم کرد. آسمان هنوز تیره و تار است. چگونه می توانم با این سالخوردگی روی رودخانه های روان پرواز کنم؟ دریا تا بی نهایت گسترده است. هیاهو و بغضِ آب بر روی امواجِ بلند شگفت انگیز می نماید. دستانِ برهنه ی شب مرا در آغوشِ خویش می فشارد. کسی خنجرش را در برکه ی رؤیاهایم پرتاب می کند. فانوسِ دریایی می درخشد و رگبارِ وحشی بر پشتِ دریا شلاق می زند. روحِ من مجروح می ماند و پاهایم بر ردِ پاهای تو در عشق فرو نمی شود و عشق از ما روی می گرداند و ما همدیگر را نمی شناسیم؛ برای آنکه تو دیگر آنجا نیستی... و من اینجایی نیستم... برای آنکه صدفها دیگر آواز نمی خوانند

مرسی از کمند عزیز به خاطر شعرایی که برام فرستاده

S.S.S

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 10:57 قبل از ظهر  به قلم یه عاشق | 


امشب ان حسرت ديرينه من

در بر دوست به سر مي ايد

در فرو بند و بگو خانه تهي است

زين سپس هر كه به در مي ايد

شانه كو تا كه سرو زلفم را

در هم و وحشي و زيبا سازم

بايد از تازگي و نرمي و لطف

گونه را چون گل رويا سازم

سرمه كو تا كه چو بر ديده كشم

راز و نازي به نگاهم بخشم

بايد از اين شوق كه در دل دارم

جلوه بر چشم سياهم بخشد

چو بپوشم كه چو از راه ايد

عطشش مفرط و افسون گردد

چه بگويم كه ز سحر سخنم

دل به من بازد و افسون گردد

اه اي دخترك خدمتكار

گل بزن بر سر و بر سينه من

تا كه حيران شود از جلوه گل

امشب ان عاشق ديرينه من

چو زود امد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم

ماه اگر خواست كه از پنجره ها

بيندم در بر او مست و پريش

انچنان جلوه كنم كه او ز حسد

پرده ابر كشد بر رخ خويش

تا چو رويا شود اين صحنه عشق

كند و عود در  اتش ريزم

زان سپس همچو يكي كولي مست

نرم و پيچيده ز جا برخيزم

همه شب شعله صفت رقص كنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در اغوش كشد

مست ان گرمي اغوش شوم

اه گوئي ز پس پنجره ها

بانگ اهسته پا مي ايد

اي خدا اوست كه ارام و خموش

به سوي خانه ما مي ايد ؟

( فروغ  )

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 4:34 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
امتحان
سلام بچه ها

۲۰ روزی بود نبودم دلم پوسید

با امتحانا چطورید؟

انشاا...که همه مون توپ میدیم

از کامنتاتونم ممنون دوستان فقط من منظور محمد که گفته خداشانس بده رو نفهمیدم یعنی چی؟روچه حساب؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 3:54 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
امتحان
سلام بچه ها

۲۰ روزی بود نبودم دلم پوسید

با امتحانا چطورید؟

انشاا...که همه مون توپ میدیم

از کامنتاتونم ممنون دوستان فقط من منظور محمد که گفته خداشانس بده رو نفهمیدم یعنی چی؟روچه حساب؟

+ نوشته شده در  جمعه 4 خرداد1386ساعت 3:53 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق |