تبليغاتX
هزارو یک شب
هزارویک شب من پرازصدای تو بود گریه ی هرشب من فقط برای تو بود
غزلک
غزلک شکستنت کار کيه؟
به عزا نشوندنت کار کيه؟
عسلک نبينم افتادنتو
بگو پرپرشدنت کارکيه؟
نگوديو غصه توفنجون فالت افتاد
اسمون لهجه ي فيروزه ياد تو نداد
غزلک گريه نکن گريه به رنگ چشمات نمياد
سنگ فيروزه ي اين رنگي به قاب کي شکست؟
زورق رهايي توچه جوري به گل نشست؟
اي نگين از همه ي ستاره ها ستاره شد
راست بگو سنگ سقوط رو کي پرواز توبست؟
همون عاشق بدبخت هزارساله ي تو
پس کدوم گردنبندي حرمت راه رو شکست
که نمي رسد کسي به درد شب ناله ي تو
گلکم بهار تو مرگ پاييزمونه تن  تنهامو گل زخماي تو مي پوشونه
غزلک شکستنت کار من وما که نبود؟
قهرتو گريه ي تو کار غزل ها که نبود؟
غزلک هرچي که هست بدجوري خوبي واسه من
هرچي بود شعراي من محض تماشا که نبود؟
اگه تن پس مي زنيم حرمت عشقو نشکنيم
اگه چاوش شديم به شب شبيخون نزنيم
غزلک هرجا ميري*ترانه* يعني اسم تو
خط هرمنظره از جنس وخطوط جسم تو
ته هرکوچه ي بن بست غزل خونه ي تو
همه چي به اسم تو قصه ي ما طلسم تو

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 اردیبهشت1386ساعت 9:4 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
درس زندگی
معلّم يک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هايى که از آن‌ها بدشان می‌آيد، سيب‌زمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند.
فردا بچه‌ها با کيسه‌هاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سيب‌زمينى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا يک هفته هر کجا که می‌روند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند.
روزها به همين ترتيب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيب‌زمينی‌‌هاى گنديده. به علاوه، آن‌هايى که سيب‌زمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.
معلّم از بچه‌ها پرسيد: «از اين که سيب‌زمينی‌ها را با خود يک هفته حمل می‌کرديد چه احساسى داشتيد؟» بچه‌ها از اين که مجبور بودند سيب‌زمينی‌هاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند.
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را اين چنين توضيح داد: «اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدم‌هايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه می‌داريد و همه جا با خود می‌بريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنيد. حالا که شما بوى بد سيب‌زمينی‌ها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور می‌خواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟»

از وبلاگ هومن http://www.khaterat-e-man.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386ساعت 8:24 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
سوال3
سلام دوستاي گلم خوبيد؟
اميدوارم که همگي خوب و سر حال باشيد وازهمه مهمترخوش قول من هميشه ميگم آدم هرمشکليم داره بايد بذاره لاقل فقط به خودش صدمه بزنه اما بدقولي بنا به هردليل دل يه شخص ديگروهم ميشکنه پس يا قول نداديد يا مردونه سرش وايسيد
 
مي رسيم به سوال فکر کنم شماره ي3
من شديدا به خاطر دستگيري رپرها دپسردم که البته ازيکي از دوستام شنيدم اکثرا آزاد شده از صحتش مطمئن نيستم اميدوارم که حقيقت داشته باشه
حالا سوال که البته يکم سياسي به نظر شما اقدامات جديد نيروي انتظامي(حجاب که من جديدا ديدم با پسرام شديد برخورد ميکنن وحتي تو سرشون تايد مي ريزن يا لباساشون روپاره ميکنن وهمين بگير بگيررپرها)کار درستيه؟منظورم اينه که تاثيري داره يا نه؟
اول خودم جواب بدم به نظر من محدوديت آدماروحريص تر ميکنه بايد اگه واقعا مي خواستن از اول جلوي اين مشکلات رو مي گرفتن الان چندوقت بکوب کارميکنن خودشون روخسته ميکنن بعدچندوقت دوباره روزازنو روزي از نو الکي الکي چندين نفروسابقه دار کردن وخلاصه اينکه به نظر من اين روش به جايي نمي رسه نظر شماچيه؟ 
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 12:15 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
آموخته ام....که خداوند هيچ چيز را در يک روز نيافريد.پس چه چيز موجب شدکه من بيانديشم مي توانم همه چيز را در يک روز روز دست بياورم

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا ميدهد نه زمان

آموخته ام... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم
 
الهي راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوارتر

 

مرسی از بزرگ موندنی

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 12:7 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
سلام از همه ی اونایی که کامنت گذاشتن ممنونم

۱.مرسی از بزرگ موندنی امیدوارم که همیشه بزرگ بمونی وجاویدان در ضمن خودت بگو عشق رو میشه تو یه صفحه ی بوم محدود کرد؟

۲.ای ول محمد منم امیدوارم هیچکس عتیقه رو بگیرن پیشروی منو آزاد کنن.

۳.از هومن عزیزم ممنون که مثل همیشه شرمنده کرد تعریفایی که از من کردی لایق خودته.

۴.در نهایت از رعنای عزیزم هم خیلی ممنونم نظر لطفته گلم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  به قلم یه عاشق | 
تنهایی
سال ها قبل از تنهايي وبي کسي هراس فراوان داشتم نه اينکه از تنهايي بترسم ازتنها ماندن مي ترسيدم هميشه علاقمند بودم وقتم را با ديگران پرکنم
گذشت وگذشت....تا يک شب.شبي به ناچار مجبورشدم شب را تنها دراتاقم سر کنم.آنشب احساس کردم از هميشه احساس بهتري دارم آرامشي تا مرز بي نهايت.آرامشي که مرا وادار کرد باز هم تنها ماندن را تجربه کنم در تنهايي به خودشناسي رسيدم ودرنهايت به به رازهايي که در اطرافم بود وهيچوقت تلاشي براي سرگشاييشان پيدا نمي کردم پي بردم حس زيبايي بود. اما از آن زيباتر اين بود که در تنهايي شبها به آسمان خيره ميشدم وبه اسماني که گاهي کم ستاره بود وگاهي مانند اين بود که ستارگان جشني درآسمان برپا کرده بودند خيره ميشدم واين ماه بود که هميشه مي توانستم از آن به جاي بومي بزرگ وسخاوتمند بدون آنکه هيچگاه صفحه اش پر شود استفاده کنم .ماه به من اجازه ي به تصوير کشيدن خاطراتم وازهمه مهمتر طراحي رخسار بهترينهايم را ميداد وبدون آنکه مرا به خاطر انتخابم سرزنش کند هردفعه باذوق ودرخشش بيشتري منتظر ميشد تا نمايي ديگر از چهره ي معشوقم رابر روي آن حک کنم...و
اکنون مدتهاست که من اينگونه شب رابه سحرميرسانم وهم اکنون احساس ميکنم انقدر به ماه نزديکم که با پرشي کوتاه ميتوانم براي هميشه به سرزمين روياها بپيوندم.براي هميشه تا ابد
الان ديگه از تنهايي نميترسم که هيچ معتاد وجودش شدم
امشب قبل از انکه قلمويم را بردارم وشروع به طراحي کنم دعا ميکنم
براي اينکه همه ي شما از خلوتتان لذت ببريد
براي اينکه هميشه يکتا خالق هستي مراقب عزيترين افرادتان باشدودرنهايت همه را به آرزوهاي جاودانه شان برساند
آمين
ياحق
77
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اردیبهشت1386ساعت 7:28 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
3شمع
  

                                 شمع

چهار شمع به آرامی در حال سوختن بودند محیط آنچنان آرام وبی صدابود که می شد به صحبتهایشان گوش داد.اولی:من"صلح"هستم کسی نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگهدارد.

من مطمئن هستم که خاموش می شوم .

ولحظه ی نگذشت که شعله اش کاهش یافت وخاموش شد،

دومی .گفت من :ایمان "هستم"وجود من ضروری نیست، پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم ،

سخنش به پایان رسید  ونسیم ملایمی ورزید وآنرا خاموش کرد.

شمع سوم.باناراحتی گفت من"عشق هستم"من توان روشن ماندن را ندارم،مردم مرابه کناری نهاده اند،

واز اهمّیت آن بی خبرند، آنها حتی فراموش می کنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیک تر است ،

عشق بورزند، وزمانی طول نکشید که او نیز خاموش شد.

ناگهان کودکی وارد شد وبا دیدن سه شمع خاموش گفت :چرا شما خاموش هستید ؟

شما باید همیشه روشن باشید وسپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحطه شمع چهارم گفت:نترس تا زمانی که من هنوز می درخشم می تونم شمع های دیگر را بیفروزم،

من" امید هستم .بدین ترتیب همه ی ما دوباره می توانیم روشن باقی بمانیم،

                               ( امید،ایمان،صلح،عشق)

کودک با چشممهای درخشان شمع امید را برداشت وبا آن شمع های دیگر را روشن کرد.

                    ( نورامید نباید هیچ گاه از زندگیتان بیرون برود)

                                           

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 7:13 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 
دفتر عشق که...
دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد
ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تـــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــــت بـود
بشنواين التماســــــرو
ـــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــ
ــــــــــــ
ـــــ

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 7:9 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق | 

من عشق را در تو

 

تو را در دل

 

دل را در موقع تپیدن

 

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

 

سکوت را در شب

 

شب را در بستر

 

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

 

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

 

زندگی را به خاطر زیبایی اش

 

و زیبایی را به خاطر تو دوست دارم

 

من دنیا را به خاطر خدایش

 

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 7:4 بعد از ظهر  به قلم یه عاشق |